خرید بک لینک
بنام آنکه هستی شیدای اوستدیشب خواب دیدم که با همسر و دختر و پسرم داشتیم به یه پاساژی می رفتیم ، نمی دونم کدوم پاساژ بود و چه خیابونی بود یه قسمتی چهار ، پنج تا پله به پایین باید میرفتیم و داخل محوطه ای می شدیم که بریم توی پاساژ . یه دفعه دیدم روی یکی از پله ها به گمونم پله ی دوم بود از پایین به بالا که دیدم برادر بزرگه سحر روی اون به پهلو دراز کشیده و پسرشم پشت سرش به گمونم یه پله عقب ترش مثل کارتن خوابا و مردم که رد میشدند پاشونو کنار سرو بدنشون میذاشتند تا له نشند! با تعجب اومدم پایین و برگشتم نگاهش کردم منو که دید بلند شد و چشم توی چشم به هم نگاه کردیم و بعد چند ثانیه در حالیکه چشم توی چشم ، همو نگاه میکردیم و به پسرش نگاه کردم، به نشونه ی تاسف سرمو تکون دادم و برگشتم و دست خانوادمو گرفتم که ببرمشون توی پاساژ .میگند بچه تاوان گناه باباشو میده من توی خواب دلم برای پسرش سوخت. چرا این خوابو دیدم و چه پیامی داره بهم داده میشه !؟ خب من تا امروز نبخشیدمش بدتر ازینم ببینم سرش اومده بازم نمی یخشمش یکی دو ماه پیش با خدا صحبت می کردم و ازش پرسیدم یعنی در قبال این مسائلی که واسه ی منپیش اومده اینها هیچ مواخذه ای نباید بشند!؟ من نباید ببینم که چه جوری و چگونه !؟ بعد اون صحبتایی که با خدا کردم و قبل تر از این خواب دیشبم چند روز پیش خواب سحرو دیده بودم که بردنش یه جایی و نمیدونم کیا بودند فقط صدا رو می شنویدم اما خود سحرو می دیدم اون رو یادم نیست که منو می دید یا نه ازش سوال و جواب کردند و سوالایی کردند راجب منم جواب داد و اسم و فامیل منم توی جواب به سوالایی که ازش میشد آورد . راجب اینکه گرفتار یه بدبختیایی هستند بصورت خانوادگی و فامیلی گفت که اینجا ترجیح میدم ننویسم همه

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 15:03

صفحه بندی